تبليغاتX
صهبا

صهبا
یاد باد آنکه در این بزمگه خلق و ادب.............آنکه او خنده ی مستانه زدی "صهبا" بود


نویسنده : صهبا رحیمی ; ساعت 17:46 روز پنجشنبه دوم مهر 1388

طفلي!

از من فرار كرد به آزادي

كي مي دونه من بي رحم ترم يا آزادي؟!

من فقط قفس داشتم و دوستش

اما آزادي!!!

بي چاره مرغ عشق

 

پشت اين پنجره خيس نگاهم نكنيد

بغض من مي تركد همدم اهم نكنيد

من ز اما و اگر شايد و اي كاش پرم

دوستان گرگ شويد عازم چاهم نكنيد

من به تنهاي خود دلخوشم اي كاش شما

راه كج كرده و با عشق تباهم نكنيد

اشك در ديده من خرمن كاهيست شما

شعله برداشته شرمنده ي كاهم نكنيد

به خدا كعبه ي دل جاي بت و كفران نيست

بگذريد از دل من جاي گناهم نكنيد

خسته جان مهر كه در حسرت و غم مي سوزد

مي شود لطف كنيد عاشق ماهم نكنيد؟!





نویسنده : صهبا رحیمی ; ساعت 19:17 روز سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388

 

تو برايم ترانه مي سازي از افق هاي دور از پامير

از تمام شبانه هايي كه از من و دوريم شدي دلگير

پشت خط با صدايي از غم تار از من و از گلايه ها غمگين

با صدايي گرفته مي گويي زود مي بينمت بهانه نگير

روزها بي بهانه مي گذرد تو هنوز عاشقي و من ... دودلم

دودلم من براي شب هايي كه تو گفتي ميايي اما دير

تو ميان  گذشته جا ماندي روز هايي كه هر چه بود گذشت

روزهاي قشنگ تابستان نقش دو قلب با نشانه ي تير

روز هايي كه زود بُر خوردند و توبه دور ها سفر كردي

لحظه هايي كه من شدم تنها اسمشان را گذاشتي تقدير

اسمشان هر چه بودمن مردم از جدايي به گريه افتادم

غصه هايي كه خواب مي ديدم همه با دوري تو شد تعبير

سالها با خودم قسم خوردم كه دلم را به تو نخواهم داد

سالها دور بودي و حالا... آمدي با هزار شب تاخير

شايد امروز تو گمان ببري كه دلم با تو نرم خواهد شد

باز هم اشتباه كردي ،حيف، دلم از هر چه عاشقي شده سير

آه هايم كشيده قد،چنديست

كه تو از من بريده اي تا دور

پشت راه تو ماندم و شده اي

شاهكار حماسه هاي عبور

 

شاهكاري تو شاهكار مني

شاهكار كسي كه جا مانده

اثري از مداد كم رنگي

در ميان خطوط درمانده

 

اي كه مخلوق آه هاي مني

با تو من پشت پا زدم به خودم

به تو با رنگ صد لعاب زدم

و براي تو صاف و ساده شدم

 

چه تپش هاي بي كسي دارد

نبض هاي وجود تبدارم

بعد تو از تمام اين دنيا

از عبور و حماسه بيزارم

 





نویسنده : صهبا رحیمی ; ساعت 1:52 روز دوشنبه چهاردهم بهمن 1387

 

شبيه اشك شدن در شبانه اي غمگين

شبيه شعر شدن با رديفي آهنگين

هميشه ماتم و گريه به حال تنهايي

من و تهوع از اين  لحظه، اين شب سنگين

بدون غم گذراندن چه عالمي دارد

بدون درد ،بدون مرض و بي كدئين

بدون هيچ دليلي بريدن از غصّه

نديدن همه ي فيلم هاي سبك "اوشين"

براي شادي ِ شادي هميشه خنديدن

فرار دادن ِ هر چه بدي به عمق زمين

                    .

                    .

                    .

                    .

                    .

چه سخت مي شود اين دوره بي خيال شدن

چه ساده مي شود اينجا خود محال شدن

.

.

در عصر بمب اتم از سرنگْ ترسيدن

ميان خواب  زمستانه جيغ پاشيدن

به روي مرگ زمين با تيوپ سر خوردن

به لطف قرص درون تب خوشي مردن

براي جلب نظر تيپ هاي آس زدن

كنار هر كس و نا كس دم از كلاس زدن

زمان غربت سنتور و تنبك است و سه تار

به لطف حك شدن ريتم رپ به هر ديوار

به گرمي ِبمي و مي شوي خود تبريز

بدون هيچ گذر از بهاره ي پاييز

تمام فصل هاي خدا در تصرف سرديست

تمام مشكل دنيا هجوم بي درديست

 





نویسنده : صهبا رحیمی ; ساعت 2:27 روز یکشنبه پانزدهم دی 1387

 

آب از همه زودتر غمت را فهميد

هر گز زترك هاي لبانت نچشيد

بر خشكي آب چونكه تو باريدي

هر قطره تو را خداي باران ناميد

*** 

اشك در علقمه آنروز خدايي مي كرد

در دل حادثه احساس رهايي مي كرد

اشك آنروز تو را باور كرد

لب خشكيده ،لب آب تو را از بر كرد

اشک آنروز زچشمان تو بيرون غلطيد

و ميان دل حسرت زده ي آب چكيد

كاش آب عاقبت ان روز تو را مي نوشيد

تري آب تركهاي لبت مي بوسيد

تا روز محشر آب براي تو در عزاست

"از ديده گر سرشك چو باران رود رواست"

آب شرمنده ي چشمان نجيبت شده است

علقمه خانه ي دستان غريبت شده است

علقمه تا ابد الدهر خجل مي ماند

دشت از تشنگي ات داغ به دل مي ماند

 در دل دشمني ،از دور تو را مي بينم

"در خرابات مغان نور خدا ميبينم"

 دستان تو آب را  نوازش مي كرد

آب از خشكي لبهاي  تو خواهش مي كرد

تو از خنكاي نهر رو گرداندي

از تشنگي ات فرات را سوزاندي

لب تشنگي از براي تو دردي نيست

عباس شدن كه كار هر مردي نيست

مشك است كه بر وفاي تو مي نازد

ماه است كه دل به عشق تو مي بازد

مشك حافظ آب و تو فداي مشكي

تو همسفر حادثه هاي مشكي

آن لحظه كه مشك از آب عاري مي شد

گرما زوجود تو فراري مي شد

بعد از تو قد فرات هم خم شده است

هر ثانيه ي علقمه ماتم شده است

بعد از تو تمام لاله ها پژمردند

از دست غم زمانه سيلي خوردند 

 

اشك در علقمه آنروز خدايي مي كرد

با سوز غم تو آشنايي مي كرد

اشك چون حادثه ي ماتم چشمانت شد

اشك در علقمه آنروز پريشانت شد

آنروز نگاهت دو جهان بر هم زد

"عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد"

 





نویسنده : صهبا رحیمی ; ساعت 17:4 روز سه شنبه بیست و ششم آذر 1387

خورشيد غروب كرد

و تو درخشيدي

 بر شبي كه درخشش را فراموش كرده بود

نورت چنان همه گير شد

كه چشمهايشان را بستند و

 تو را

نورت را

وجودت را

و بودنت را

 نديدند

اي تمام بودنم در نبودن هايت

هر چند آنچناني كه بودن در تو معني مي شود

 و نبودن در جز تو

شعرهايت را خواندم

همان طور كه سروده بودي

مرغ عشقي در بند

اي شاعر

چگونه جشن بگيرم شاعرانگي ات را

وقتي تمامم فرياد مي كشد

برتمام شعر هايت رنگ غم خواهد نشست، پس از اين

و تمامشان در برابر تمامت تنهاييت خواهند ايستاد

و چقدر تنهاييد بعد از خورشيد

شاعر

هنوز هم نمي خواهند شاهد شكوه شعرت باشند

هنوز هم از تو مي گريزند

هنوز هم بر تو ميتازند

هنوز هم نمي دانند

تو چه شاعرانه پس از جشن شاعرانگي ات شعر را معنا كردي

هزار و سيصدو هفتاد و هفتمين سالروز شاعرانگي ات مبارك





نویسنده : صهبا رحیمی ; ساعت 11:0 روز چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

هنوز مي رسد از شب صداي سوت قطار

صداي صوت قطاري كه مي شود تكرار

من غريب نشسته درايستگاه غريب

خدا كند برسي با صداي سوت قطار

تمام فاصله ها از تو مي شود آغاز

بيا و فاصله ها را از اين ميان بردار

من از وجود تو لبريز مي شوم حتي

اگر چه سر نرسد روز آخرين ديدار

هواي سرد زمستان طواف برف و تگرگ

به دور جسم نحيفي كه مي شود انكار

سکوت و نیمکت سرد، این من تنها

يكي شده نفسم با صداي سوت انگار

مني كه حل شده ام در سكوت اين سرما

مني كه محو شدم در لباس گرد و غبار

چه همنشيني تلخي قطار اگر نرسد

تمام مي شود شب اين شب نشين شب بيدار

قطار نيمه شب از راه مي رسد كمي ديگر

خدا كند برسي با قطار شب اين بار





نویسنده : صهبا رحیمی ; ساعت 23:10 روز جمعه یکم آذر 1387

باران برايم مثل باران است ديگر

بودن كنارت مثل هجران است ديگر

هر لحظه هر جا با تو ام اما نه! بی تو

عشق من از عشقت گريزان است ديگر

تو معني دل را درون من شكستي

دل در دلم چنديست حيران است ديگر

با آفتاب عشق سوزاندي شبم را

بيچاره شب عمريست گريان است ديگر

باران بدون چتر عشق جاودانم!!!

ديگر برايم سرد و سوزان است ديگر

ديگر زمستان فصل من، از من بريده

باران برايم مثل باران است ديگر

                                           "صهبا"





نویسنده : صهبا رحیمی ; ساعت 10:21 روز سه شنبه هفتم آبان 1387

 

هر روز دل تو را تمنا کردم

در خانه ی دل عشق تو را جا کردم

امروز کنارمی و من می بینم

عمری ز خدا خواهش بی جا کردم

                                    "صهبا"

 

رفتي و تمام عشق ماتم شده است

در خاطر من خاطره ات غم شده است

يا عاشق چشمان تو بودم يا...، نه!!!

در طول زمان جنبه ي من كم شده است

                                "صهبا"





نویسنده : صهبا رحیمی ; ساعت 17:49 روز جمعه بیست و نهم شهریور 1387

نشسته كاسه ي شيري كنار يك كوچه

دل هزار مثل خودش بي قرار يك كوچه

چه ساده برگهاي درختي به زير مي افتد

چه سرخ رفته همه اعتبار يك كوچه

تبر زدن به درختي كه خالي از خلل است

چگونه باب شده در تبار يك كوچه

چگونه در پي سالها ، غريبي و غم

تمام خلق شده  سوگوار يك كوچه

براي روئيت خورشيد دل، منادي حق

همه سكوت شده انتظار يك كوچه

چطور شاعر شوريده حال نخلستان

به ناگهان شده حالا نگار يك كوچه

شنيده ايد كه مه پشت ابرها نمي ماند

اگرچه دير شود آشكار يك كوچه

                                              "صهبا"

 





نویسنده : صهبا رحیمی ; ساعت 13:40 روز چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387

نیامدم به سراغت , مرا مگر تو ببخشی

گلایه های دلم را به یک نظر تو ببخشی

نشسته ام سر راهت چه می شود به نگاهی

غریب خاطره ها را در این سفر تو ببخشی

مگو نجیب زمانه , ز چشم ما گله داری

مگر نه وعده نمودی که بیشتر تو ببخشی؟!

شبانه حرف دلم را اگر برای تو گفتم

خیال من همه این بود مرا سحر تو ببخشی

شکو فه های غزل را به پیش پای تو ریزم

به یک نگاه صمیمی مرا اگر تو ببخشی!